دوشنبه 4 بهمن 1395

برون آمدن از پیله‌ی تنهایی

دوباره صبح می شود و من هنوز نتوانستم بخوابم. بیدار مانده ام اما فکرم همه جا آمد و رفت تا از این کنج خلوت روزهای تنهایی ام دوباره گذر کرد و گذر کرد و گذر کرد. آرشیوم را کم و بیش برگرداندم و بقیه را هم شاید برگرداندم. نمی دانم. اما فعلا چیزی را که می دانم درست کردن کانال تلگرام بود. خوشم آمد. از این پس تعدادی از نوشته ها را هم آن جا می نویسم. نوشته هایی را که نخواهم اینجا نوشت. آدرسش را می گذارم پایین همین نوشته. می دانم که خیلی وقت اینجا بسته بود و امیدی هم ندارم کسی آن جا بیاید اما اگر ببینم تمامی آن خواننده های قدیمی دوباره دلشان خواست مرا بخوانند، نوشتم. تا ببینم ...

http://www.Telegram.me/eterafe1dokhtar

دوشنبه 4 بهمن 1395

بعضی حرفها را باید بلعید!

اعتراف می کنم از همخوابی با شهرام و مهدی و مجتبی و علی و ... پشیمان نیستم! و اعتراف می کنم واژه ای به نام بکارت برای من بی معناست. و خوب می دانم که اگر تا کنون بکارتم را از دست نداده ام به این خاطر بوده که شازده پسرها می ترسیدند که مبادا وبال گردنشان شوم!

+ وقتی پدرم می گوید به خواستگارت جواب بده نمی توانم بپذیرم. نمی توانم خودم را به فریب انسانی راضی کنم. گیرم که مزدوج شدیم و چون بکارتم دست نخورده است او در خیال خود مرا پاکترین دختر تصور کند! یکی بیاید و بگوید من با وجدانم چه کنم؟

دوشنبه 4 بهمن 1395

می خواهد جسارت بشود یا نشود، به دَ رَ ک

امید را که می بینم روز به روز لاغرتر از قبل می شود از خود می پرسم مگر می شود گوسفند هم پزشک شود؟! امید؛ پسر همسایه ی ما برای مشکل کلیه اش به شما مراجعه کرده بود و شما فرق معده از کلیه را تشخیص ندادید؟ ! آهای گوسفندان؟

یک نفر اینجا دارد می سپارد جان  
دوشنبه 4 بهمن 1395

برای بابا لنگ دراز عزیز

 جودی ابوتت شده بودم. من از غصه هایم می گفتم و تو از بیماری همسرت! و آشنا شدنت با زنی دیگر در تاریکی چشمانِ زری! هنوز خاطرم هست. هنوز به وبلاگت سرک می کشم تا ببینم زری حالش خوب شده؟ بچه یتان به دنیا آمد؟ با آن زنِ مهمانِ زندگی ات چه کردی؟! آرشیو وبلاگت را به هم ریختم تا جواب سوالاتم را بیابم اما افسوس که فقط این را فهمیدم؛ نفست هنوز سنگین است. هنوز هم می نویسی تا زنده بمانی اما بابا لنگ دراز عزیزم اعتراف می کنم " شهریور 93 " دلم را می لرزاند در کنج وبلاگت! تقویمت را ورق بزن. روزها گذشته...
دوشنبه 4 بهمن 1395

شاید هم من اشتباه می کنم

آهنگ وبلاگ " اینجا چراغی روشن است" از آلبوم خیلی دور خیلی نزدیک محمدرضا علیقلی، آهنگ "چونی بی من" از آلبوم نه فرشته ام نه شیطان همایون شجریان را به یادم آورد!

ربطشان چیست؟! خدا داند!

دوشنبه 4 بهمن 1395

چشم در چشم خدا

 مادرم می شود گره گشای زندگی دیگران در حالیکه زندگی دختر خودش را به امان  خداوندی  می سپارد که عینک بر چشم در گوشه ی اتاق نشسته و مرا نگاه می کند و اشکهایم را جرعه جرعه می نوشد.

دوشنبه 4 بهمن 1395

بغض می گوید بگویم!

و من بی پروا می نویسم. از آنچه که بر من گذشت.

جمعه بود و من مهمانِ پیاده روها. به کتابفروشی ای رسیدم. خیلی وقت بود که برای خرید یک کتاب سرگردان بودم. وارد کتابفروشی شدم. مرد مسنی پشت میز مشغول خواندن کتاب بود. سلام دادم و اسم کتابی که به دنبالش بودم را گفتم. مرد گفت ندارم اما چون دختر مهربانی به نظر می آیی برایت یک جلد را سفارش می دهم! بی حوصله بودم. تشکری کردم و از مغازه خارج شدم. یک هفته بعد به کتابفروشی رفتم، اما هنوز کتابم از تهران نرسیده بود! مرد که از نگاه همیشه سرگردانِ من در لا به لای قفسه های کتاب توانسته بود بفهمد که چقدر دوست دارم در کتابفروشی کار کنم در مراجعه ی بعدی پیشنهاد کار در کتابفروشی را داد و من هم پذیرفتم.

شب که از کتابفروشی بازگشتم آقای واو تماس گرفتند و گفتند نیم ساعت پیش سفارشات از تهران رسیده! از من خواست تا ساعت هفت صبح مغازه باشم تا قبل از اینکه مشتری به مغازه بیاید کتابها را به انبار منتقل کنیم. به مغازه که رسیدم بعد از یک سلام و صبح بخیر ساده مشغول جابجایی کتابها شدم. وارد انبار که شدم صدای بسته شدن در را شنیدم. خیال کردم آقای واو به بیرون رفت و در را پشت سرش بسته اما ...

میخواستم از انبار خارج شوم و کتابهای دیگر را به انبار انتقال دهم که دیدم رو به روی من ایستاده و دستانم را گرفت. فقط نگاه می کردم. مگر می شود پشت این چهره ی مهربان و پشت آن نگاه دلسوزانه یک حرامزاده مخفی باشد؟! نفسهایش در گوشم، سنگینی لاشه اش بر روی تنم... هنوز که هنوز است آزارم می دهد. مرگ بر ذات تو که شده ای کابوس خواب و بیداریهای من.

از نفسهایتان بیزارم. از نگاه هایتان بیزارم. از وجود تک تکتان بیزارم.

دوشنبه 4 بهمن 1395

بی برادر یتیمم

داشتم وبلاگ یکی از غریبه ها را میخواندم. چشمم به پیامی خورد که نوشته بود؛ دعا کنید برادرم بتونه زودتر پیوند کنه!

به یاد برادر بخت برگشته ی خود افتادم. که یک هفته قبل از مرگش به پدرم گفت؛ اگر پلاکت ها تاثیر نداشتند می شود مرا به تهران ببری و پیوند مغز استخوان را هم امتحان کنیم؟ شاید فرجی شد و من هم خوب شدم! و او نمی دانست که قبل از رسیدن پلاکتها چشمهایش را می بندد.

می دانم؛ اگر برادرم می دانست که چقدر او را دوست دارم و به وجودش نیازمندم هیچگاه چشمهایش را نمی بست. به هر سختی ای که بود نفس می کشید و چشم از چشمم برنمی داشت.

می دانم او نمی دانست خواهرش با خواندن یک متن در نبودش چطور بچه می شود و زار می زند، او نمی دانست که خواهرش برای فرار از خانه به فکر فروش کلیه اش می افتد. اگر می دانست بی شک  می ماند .

دوشنبه 4 بهمن 1395

خیالِ خام دارد دلم

مادرم وارد اتاق می شود.

چشم در چشم هم می شویم. البته با چشمهای من که بعد از یک بارانِ طولانی به سرخی غروب آفتاب شده! از همه کس و همه چیز سوال می کند؛ اینکه... برادرت ظهر برای نهار به خانه آمد؟ و یا چرا روی سقف پر شده از پشه! و من با خود می گویم الان حتما نوبت چشمان من می شود و می پرسد چرا چشمانت قرمز شده و چرا گریه کرده ای؟! اما دریغ ... لیوان چایش را بر می دارد و از اتاق خارج می شود. من می مانم و ترانه ی "سرودِ آفرینش" از داریوش:

به دنبال کدامین قصه و افسانه می گردی/ در این بیغوله ردپایی از یاران نمیابی/ چراغ شیخ شد خاموش و این افسانه روشن شد/ که در شهر ددان میراثی از  انسان  نمی یابی.

دوشنبه 4 بهمن 1395

خدا مَرد است؟!

ناف تمامی مردها را با دروغ بریده اند!

و من گاهی به این می اندیشم که خدا هم در خلقتش کاهلی کرد!


ب.ن: نگو دلواپسم هستی که چشمت زیر گوشم گفت:

برایت دایه ی عاشق تر از مادر نخواهم شد!

اینجا خواندم. بر دل نشست.

دوشنبه 4 بهمن 1395

نمی آید

همان حسی که باید بیاید و نمی آید! تصمیم بر این شد تا تلگرامم را حذف کنم. بس است این مدرنیته ی مضحک! بس است این همه بطالت عمر.

+ امروز به موسسه ی گاج رفتم. قیمت آزمونها را که پرسیدم گفتند 600 هزار تومان می شود! و من ماندم و دو چشم در کف دست!!!! شاید باید از خیر آزمون هم بگذرم. امروز قرار شد با شهرام صحبت کنم. شاید او هزینه را به شرط یک شب همخوابی پذیرفت!

ب.ن: شهرام پذیرفت.

دوشنبه 4 بهمن 1395

برای پدر روحانی عزیز

به نقطه ای رسیده ام که دیگر حرف زدن را بیهوده ترین کار می دانم. کنج اتاق را بهترین مکان برای نشستن می دانم. و صفحه ی مانیتورم را بهترین صفحه برای درد و دل کردن. چه خوب که می شود با زبان بسته حرف زد. گویا لبهایم خسته اند از تکرار واژه ها؛ حال نوبتِ انگشتانم است که صحبت کنند.

پدر روحانی عزیز؛

مدتی ست تمام زندگی ام با دروغ پیوند خورده. حتی به خود هم دروغ می گویم. قرار نبود من دختر بی اراده ای باشم. قرار نبود به راحتی مرتکب گناه شوم. اینکه شهرام با من نیاز جسمی اش را برطرف می کند و من با پول او... یعنی گناه می کنم؟ پژمان هم ابراز علاقه می کند و من همزمان با دو پسر در ارتباط هستم و اعتراف می کنم اگر برای خرید کتابها و برخی مخارج کمکم نمی کردند رابطه را ادامه نمی دادم.

دوشنبه 4 بهمن 1395

آغاز کلام

دوباره اومدم که بنویسم.

من از اون دسته آدمام که باید همیشه یک چوب بالای سرم باشه. وبلاگ نویسی یه جور اعتراف نامه ست. هر وقت اینجا می نویسم حالم خوب میشه.